تبليغاتX
کوبه

کوبه

تیاتر - ادبیات - دل مشغولی ها

 

با فقط باران آن جا بودم

( عکس هایی از نمی دانم آن کجا که... )

 

  

      بايد فقط اين جايي باشی يا آشنای بی تعارف آن تا بفهمی وقتی روزهايي که من در من هی فروتر می ريزد، روزهايي که دل ات نمی خواهد هيچ کجا باشی، وقتی فکر و ناانديشه گی آن قدر سر به سرت گذاشته اند که نمی دانی راه خانه از کدام طرف است، آن وقت هر کجای دنيا که باشی فقط آن جا بودن تنها چيزی است که می خواهی. چيزی که از خود مساله بيش تر آزارت می دهد: نبودن، آن جا نبودن. نتوانستن آن جا بودن... که هيچ جا اين جا نمی شود، نبوده است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:35  توسط نیما فرح بخش  | 

 

اين هم ژنه....

 

                    ( جستاری پيرامون زيبايی شناسی شرّ

                    وَ

                    حقيقتِ بدی)

 

 

 

-  بخش آخر -

         

 

 

 

 

       ژنه خيلی زود به تياتر گرايش پيدا کرد. اين گرايش از شاعری که همواره خود را -  چه به طور غريزی و چه در اجتماع -  در معرض قضاوت ديگران می بيند و موجوديت خود را تنها به هنگام تخطی خشم آلود و در عين حال شادمانه از قوانين هر نوع اجتماع تشکل يافته محقق می بيند، بعيد به نظر نمی رسد.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:11  توسط نیما فرح بخش  | 

 

 

 

 

(( مرثيه ی مخفی همان شهرِ دور... ))

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گير می کند دندانه های زمانی که نمی رود /  پيش از مردن ام در اين جهنم بی حوا /  غربت ام شهرم /  بی کسان بودنی که نمی خواهم شان دير از شما، ها /  ها دورم شهرم /  دورم شهرم /  زخم بزن، ها /  عريان کن مرا زير شلاق خاطره ها / بی مرهم آن روزها که هر شب اش يلدا / 

تمام می شوم / به هم می دوزم / ابر می دوزم /  نبينم بی خاطره آن چيزها / بی الفتی که نيست مرا با ليلايي که امين امانت همه صحراها /  ها / ها کن دستان مرا / ها کن دستانی که بی مرهم آن روزها / آن شب ها که خسته می کردند تمامِ روزْ خسته گی ها /  شبْ مرده گی ها /

لال می گيرد زبان ام از له لهِ  آن ها ها /

سگ می شوم / زوزه می کُشم از را هنجره ی آن لب ها / از تا تنانی روز / تا از مرده گیِ اين شب ها / از لجاجتِ تمام حادثه ها / زوزه می زنم چرخيدنْ زن / که در اين دندانه های بي دندانه که ها / ها / ها کن مرا بی را /     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 2:1  توسط نیما فرح بخش  | 

 

 

اين هم ژنه....

 

                    ( جستاری پيرامون زيبايی شناسی شرّ

                    وَ

                    حقيقتِ بدی)

 

 

 

-  بخش چهارم -

         

 

 

 

 

-     پاراوان ها Les Paravents  ( 1961 )

         

 

 

          ژنه با الهام از رويدادهای سياسی نمايش نامه يي به نام پاراوان ها می نويسد که قهرمانان آن الجزايری ها هستند. در اين اثر ژنه به شرح مبارزه ی گروه های مبارز الجزايری می پردازد که سال هاست تحت سلطه بوده اند و اکنون يا بايستی به انقلاب تن دهند و يا وضع موجود را بپذيرند. اين نمايش نامه که در بحبوحه ی جنگ های استقلال طلبانه ی الجزاير نوشته شد، بيش تر از سياها به موضوعات سياسي زمان خود می پردازد. اما به جرات می توان گفت هدف آن به هيچ وجه منحرف شدن از واقعيت به کمک شيوه ی معمولی افکار نيست. چرا که خود ژنه نيز می گويد: (( ... نبايد اين نمايش نامه را طوری اجرا کرد که گويي هزلی ست از فلان يا بهمان چيز. اين نمايش نامه، در واقع، بزرگ داشتِ تصوير است و انعکاس آن. معنای آن -  چه طنز و هزل آميز و چه غير آن -  تنها در اين صورت آشکار می شود.))

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 4:31  توسط نیما فرح بخش  | 


 

اين هم ژنه....


 ( جستاری پيرامون زيبايی شناسی شرّ

 وَ

 حقيقتِ بدی)

 

 

 

- بخش سوم -

 

 

 

 

 

-  بالکن ها Le Balcon ( 1955 )

-  سياها Les Negres ( 1956 )

 




- که در اين دو اثر و هم چنين اثر بعدی او پاراوان ها سبک اکسپرسيونيست حاکم است و به تصوير کشيدن ريا و تزوير و شرکت در جرايم در آن ها تکان دهنده است. و می توان گفت اين سه نمايش نامه يک سر در خدمت واژگونی ارزش ها هستند.-

 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 3:40  توسط نیما فرح بخش  | 


 

اين هم ژنه....


 ( جستاری پيرامون زيبايی شناسی شرّ

 وَ

 حقيقتِ بدی)

 

 

 

- بخش دوم -

 

 

ژنه در 1948 به تياتر روی می آورد:

 

 

 

-  هتل اِسپلانديد Splendid's ( نوشته شده در 1948 و چاپ شده در سال ها پس از آن )

 

 

 هتل اسپلانديد به هيچ وجه يک نمايش نامه ی رئاليستی نيست. بلکه حول يکی از مسايل اصلی تياتر ژنه می چرخد: تياتر در تياتر.

 سردسته ی گروه، برای نجات گروه - حتا برای چند ساعتی- در لباس دختر جوانی که کشته شده می رود و نقش او را بازی می کند. و اين قضيه در مورد تمامی شخصيت های ديگر نمايش نيز صادق است.

 به محض اين که پرده بالا می رود، گانگسترهايي با لباس فِراکِ افراد ثروت مند ظاهر می شوند. و بنا به دستور صحنه (( با ريشی چهار روزه و سر و مويي آشفته و به هم ريخته. آنان هرگز به هنگام رقص، مسلسل هايشان را زمين نمی گذراند. آن ها هيچ کجا هيچ تماس بدنی با هم ندارند )). تنها پليس اونيفرم را بر تن دارد، اما او نيز تغيير موقعيت داده و نقش دزد را بازی می کند و در آرمان اش به (( خيانتی نه چندان سنگين )) تن در می دهد.

 افراد باند موسوم به باند رافال در يک هتل توسط نيروی پليس محاصره شده اند و راه فراری ندارند. در اين ميانه، يکی از افراد باند در راهروهای هتل همچون (( ناپلئون در سنت - هلن )) می گردد و ديگری در جلوی آينه مشغول تمرين حلول روح برادر در خود و زنده کردن برادرش در رفتار و حرکات خود است. همه، اسامی مضحکِ جنايي فيلم های سينمايي را ( رافال (Rafale = رگبار)، جانی ( Jean ) ، براوو ( Bravo= مزدور آدم کش و از جان گذشته)، باب ( Bob ) ، اسکات( Scott )، پيه رو ( Pierrot= لوده يا بازی گرِ لال باز)، ريتون ( Riton= لوطي مسلک، کسی که به عهد و پيمانش با ديگران در هر شرايطی وفادار بماند) ) بر خود می نهند، بر هويت خويش سرپوش می گذارند، در ابرها سير می کنند، تغيير موضع می دهند و آرام به سوی مرگ گام برمی دارند و خود را فدا می کنند. و برای آن که قال قضيه را بکنند (( به خود اجازه می دهند که کمال بزدلی را به خرج بدهند )) تا به يقين، به همان تصويری که دوست دارند از خود نشان دهند، دست يابند.

 

 نمايش روياگونه است و نکته ی ظريفی که در انتخاب اسامی نهفته است - و بخشی از راز نمايش نامه در آن است - آن را آشکار می کند:  جانی - سردسته ی باند - در جهان واقع، يعنی در ليست شخصيت های نمايش نامه، نام ديگری دارد و آن ژان است : يعنی اسم نويسنده. ژنه در اين جا برای نخستين بار در آثارش قالب شخصيتی خيالی به خود می گيرد.

 هتل اسپلانديد می بايست در 1949 و بر اساس قراردادی با ناشرش در مجله ی آربالت به چاپ مي رسيد؛ اما ژنه از چاپ آن صرف نظر می کند. گرچه، بحث بر سر اجرای آن در سال 1956 دوباره به ميان می آيد.

 ناشر آمريکايي ژنه، فرانچمن، در سال 1949 نسخه ی تايپی نمايش نامه را در دست داشت. وی در 1953 می نويسد: (( با شور و شوق نمايش نامه را خواندم و چند روز بعد با سارتر، که ژنه قبلن نسخه يي از آن را به او داده بود، صحبت کردم. سارتر نيز مانند من از خواندن آن هيجان زده بود و آن را از نمايش نامه ی کلفت ها قوی تر می ديد... اما در ديداری با ژنه، بلافاصله صحبت ام را قطع کرد و گفت که کارِ بدی است و قصد دارد آن را در سطل زباله بيندازد و بدين ترتيب از بحث کردن در اين باره سر باز زد. سارتر پافشاری کرد اما نتيجه يي در بر نداشت. چند ماه بعد دوباره سعی کردم اين موضوع را پيش بکشم اما او بيش از هر زمان ديگر بر عقيده اش اصرار ورزيد... اين پايان کار هتل اسپلانديد بود. مگر آن که پس از مرگ ژنه کسی آن را منتشر کند، و بی شک روزی اين اتفاق خواهد افتاد. در اين صورت اين کار يکی از کشفيات شايسته ی ادبی خواهد بود که گه گاهی رخ می دهد. ))

 

 در مورد اين مخالفت ژنه نظرهای مختلفی ابراز شده است. يک دليل آن شايد اين بود که در ژوئن 1949 رابطه ی ژنه با ناشرش به مدت چندين سال به هم خورد و به دنبال آن ژنه توان خود را معطوف تِمِ نمايش نامه ی کلفت ها کرد. يکی ديگر از دلايل اين امر را عفو دولتی دانسته اند که ژنه دريافت کرد، عفوی که به موجب آن بقيه ی دوران محکوميت اش به پايان رسيد و اين حدودن مصادف با زمانی است که می بايست اين نمايش نامه به چاپ برسد.

 شايد جدايي از دنيای زندان و جنايت و همزمان، انتشار اثری به نيتِ تقدير از جناح کسانی که اشتباه می کنند، دشوار بوده است؛ اما شايد بتوان يک دليل بزرگ آن را شکل گيری درام در ذهن ژنه دانست: در مقايسه با نمايش- نامه های بعدی ژنه - که در آن ها نيرنگ و بدی جذابيت دراماتيک پيدا می کند - اين نمايش نامه بسيار ابتدايي و سرسری به نظر می آيد. و ژنه در آن چندان به درام نپرداخته و بيش تر می توان آن را در حکم بيانيه يي فلسفی از افکارِ آن زمان ژنه دانست.

 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:41  توسط نیما فرح بخش  | 




 

 

و َهيچ يک سخنی نگفتند

 نه ميهمان

 نه ميزبان

 ...

 نه گل های داوودی

 

 

 

(( .....

 

 

 

 

 

 

بگو بسازم من

ترانه شب می آيد

شب از ترانه می آيد

 

خواب ببينم

پشت ميز نشسته ام با تو

با تو از من می گويم از تو

ـ فاصله اين نشستن

نمی گويم

می شنوم می گويم از تو

فاصله / اين / نشستن

 

خميده ام

به روی من روبروی تو من

می خزد شب از پيراهن ام

رد شدن تو از من منطقی نيست

ديگر نمی بينم نمی بينم ات

چيزی جا نيفتاده

سطر به سطر رعايت شده

فقط بُعدشان با من يکی 

[ نيست که من تو باشم که تو تمامِ من که تو را خواب ببينم که می بينم ات از پهلو رو به روی من  نشسته ای وَ من می خواهم ات همان طور که نشسته ای با مورّب بودنِ همه ات ]

نگاه می کنم نگاه ام نکردن ات را

که نشسته ای اين فاصله را

نمی گويی

خيال می کنم که می گويی

خيال می کنم اما می شنوم اما

فاصله اين گفتن که گفته يی   نمی گويم






+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:22  توسط نیما فرح بخش  | 

اين هم ژنه....

 

 ( جستاری پيرامون زيبايی شناسی شرّ

 وَ

 حقيقتِ بدی)

 

 

 

 

- بخش نخست -

 

 

 

 

 بودن، همان ادراک شدن است

 

 

 

 

 ژان ژنه، يکی از آخرين بازمانده های نسلی بود


که بين سال های ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰ نگرشي نو به مدرنيته را در جهان غرب عرضه کردند؛ نگرشی خسته از دست آوردهايي که تاريخ مدرنيته نشان داد که به لحاظ هستی شناسی بسيار ناچيز و حتا به جهاتی غيرانسانی اند.

 اين ها کسانی بودند که راه را برای عرصه های بعد از مدرنيسم هموار کردند. وقتی در دهه ۱۹۷۰ جنبش پست مدرن جنبه ی آکادميک تری پيدا کرده و از احترام و توجه بيش تری برخوردار شد و با انتشار مقاله ی ايهاب حسن ، تحت عنوان (( پست مدرنيسم؛ کتاب شناسیِ فراانتقادی )) در ۱۹۷۱ رسمن در تئوری افتتاح گرديد؛ در آن مقاله از نويسنده گانی مانند ژان ژنه، ساموئل بکت، کافکا و کامو و از موسيقیِ جان کيج و فوتوريست هايي مانند مارشال مک لوهان تجليل و قدردانی به عمل آمد. هرچند به اعتقاد معمار مشهور چارلز جِنکز، اين هنرمندان در حقيقت مدرنيست های متاخر بودند؛ نه پست مدرن.

 اين متفکران در برهه يي از تاريخ، با آثار خود، توانستند جهان مدرن را به سمت بازنگری هرچه بيش تر دست آوردهای خود سوق دهند. هرچند، جهانِ مدرن نيز بي کار ننشسته و اين ديگران را چنان با تجليل و تحليل محسور کرده است که ديگر همه و آثارشان جزو کلاسيک های اين زمان محسوب می شوند: همين و بس.

 اما هنوز تاريخ گواه اين است که اين هنرمندان و متفکران تاثيری شگرف بر زمانه ی خود گذاشته اند. و هرچند هرکدام در زمينه های متفاوت و مختلفی فعاليت می کردند و شيوه ی خاص خود را داشتند، اما به جرات می توان گفت که نگرش انتقادیِ هنر مدرنيسم به مدرنيته، بسيار ساخت مندتر و تاثيرگذارتر از ساير زمينه ها بوده است.

 

 

 از آثار ژنه تعابير مختلفی ارايه شده است. نمايش نامه های او هنوز در گوشه و کنار دنيا با تحليل های متفاوتی اجرا می شوند. اما آن چه واضح و بديهی است اين که شخصيت و زندگی ژنه تاثير روشن و مشخصی بر آثار او دارند و برای شناخت آثار او بايستی زندگی اش را به عنوان يکی از جنبه ها - و نه تمام آن - مورد بررسی قرار داد.

 هر چند جنبه های نشانه شناسيک اين آثار بسيار بيش تر از اين هاست و شايد همين دليل کافی باشد که در اين نوشته به آن ها چندان پرداخته نشود.

 

 در اين نوشته سعی شده است که شخصيت، زندگی و آثار ژنه، با تحليلی - هرچند ناچيز - با هم، هم راه شوند.  از اين رو در اين تحقيق بيش تر به گفته ها و نوشته های خودِ ژنه استناد شده است تا به چيزی ديگر.

 هر چند نظريه های نو از قبيل مرگِ مؤلفِ رولان بارت، از طريق جدايي متن از نويسنده و جلوگيری از سرايت تباهی - و شايد در اين جا به ترين واژه همين باشد - از دومی به اولی، می تواند اين قضيه را کاملن رد کند؛ اما به هرحال شناخت زندگی ژنه چندان بی ثمر نيست. چه، اين امکان نيز وجود دارد که ابهام را بيش تر کرده و روند کشف را به تعويق بيندازد: گفته ها و نوشته های ژنه درباره ی آثارش بيش تر از آن که روشن کننده باشند، ابهام برانگيز اند.

به هر حال شايد به قول بکت (( کاری نمی شه کرد )).

 

 

 در مورد بعضی از آثار، به خصوص نمايش نامه ی پاراوان ها، به دليل در دست رس نبودن متن اثر و باز به اين دليل که بررسی آن ها در شناخت روند تفکر ژنه مهم به نظر می آمد، مجبور شدم خلاصه يي از نمايش نامه را از نوشته های کسان ديگر بياورم و همين جا بايد بگويم که در نوشته شدن اين تحقيق به کسان بسياری وام دارم.

 در آخر جا دارد از دوستان عزيزم: نيما جهان بين، وحيد طلوعی ، استاد مهدی شجاعی، داتام ميرحسينی و بابک دقيقی که هرکدام به نوبه ی خود در گردآوری و تکميل اين نوشته و هم چنين در نگرش خودم نسبت به آن تاثير به سزايي داشتند تشکر کنم.

 

 فکر نمی کنم ديگر چيزی را از قلم انداخته باشم...  

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 1:2  توسط نیما فرح بخش  | 

 

(( سُرمه...

 

 

 

 

 

که سُرمه می کشم گلويم

که زيبا شوم از اين فرياد

که نمی کشم بودن اش را به گلويم

چشم می شوم همه تن چشم می شوم

تا ببينم و هيچ نگويم

فرياد شوم

لال شود آوازی که می خوانَدَم

می خواهم خواندن که تا هيچ نگويم

 

که سرمه چشم می زنی و چشم می زنم

بر هم می زنم

کُرور ساله می شوم

ساکت از اين همه صدا که در لا

لا لا لالالا لا

لالايي که خواب ام نمی برد 

لال می شوم

 

زبان می ريزم

زمين به زمين می دوزم هوا به حوّا

محال می شوم

دل می برم از چشمی که بی سرمه حتّا

با سرمه امّا  خيال می شوم

دست می بری و دست می کشم پاره پاره می کشم

ايمان می برم از دستی که يائسه گی تمامِ وجودش

بی مرهمِ صدا

بی آوازی به نجوا

بی که هيچ از که باشی و نگويم

که باشد و نباشی هيچ نگويم

می خواهم  نگويم 

می سازد گلويم

 

که بغض می رقصم و می سازم  بی آوازم

بی آوازی که می سازم

از منّتِ بودن  بی شانه، بی گردن

 

گردن می کشم 

حجمِ بی بودن ات بودن ام

حجمِ بی حجمِ بودن ام بودن ام

که با بی تو هيچ نگويم

 

پا می کشم

گذشته از دست

بی دست و پا می کشم

بی سبب تمام شب

تنی را که بی تن ات را

بي هرچه از

از آن چه تا

به آن چه با

گريه ديده بود

هيچ نشنيده بود

که بوی آن نجيب بی قافيه را که از حوالی لبان ات خنديده بود به آن نجيب بی قافيه که از حوالی لبان ات خنديده بود به آن نجيب بی قافيه ی حوالی لبان ات....

شنيده بود                بی هيچ از صدا

گريه خنديده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 1:43  توسط نیما فرح بخش  | 

 

 

 

تياتر و کمبود هاي زيبا شناختي


   ( بررسي چالش انگيزه در نيروهاي تياتري )

 

 

 

 

 

 

 

 

  شايد بتوان گفت تياتر از زماني شکل گرفت که انسان لذتي را دريافت که در بازي کردن و هم چنين در بازي ديگري را ديدن وجود داشت. چيزي که تا هنوز جاي گاه اش را به عنوان يکي از ارکان زيبا شناختي تياتر حفظ کرده است: نقش بازي کردن و نقش ديگري جز منِ خويشتن را بازي کردن.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:11  توسط نیما فرح بخش  |